
باز من و تنهایی ...
باز من و شب های بی کسی....
امشب من ودل ....
با تنهایی خلوت کردیم .....
باز اشک های من ....
از گونه هایم روان است ....
باز من و این حس بیگانه....
حس بیگانه ایی که نمیدانم چیست .....
حسی که میسوزاند تنم ....
کلافه شدم ....
دیوانه شدم ....
ساعتی چند است ....
دست از سرم بر نمیدارد ....
اشکانم را میچکاند .....
دلم را می تکاند .....
نمیدانم دل کسی را سوزاندم....
یا شایدم شکستم .....
شایدم تکه تکه کردم .....
هر چه باشد بس است .....
دیگر تحمل ندارم .....
کمرم خم شد .....
زیر سنگینی این ثانیه ها ....
این ثانیه های پر سکوت ....
که حس مرگ دارد .....
دیگر تنم یارای حمل کردنشان را ندارد ....
کاش همه این اتفاقات فقط یک
رویا بود ...
نظرات شما عزیزان: